محمد ابراهيم آيتى
383
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
1 - از جمله : آن كه « جابر بن عبد اللّه » گويد : در يكى از نواحى خندق سنگى بسيار بزرگ پديدار شد كه كار كندن آن به دشوارى كشيد ، رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - ظرف آبى خواست و آب دهان در آن افكند و دعائى خواند و سپس آن آب را بر آن سنگ پاشيد تا ( به گفتهء كسى كه خود شاهد اين قضيّه بوده است و بر ديدن آن سوگند مىخورد ) چنان از هم پاشيد كه به صورت تودهء ريگى درآمد و ديگر در مقابل هيچ بيل و تبرى سختى نمىكرد . 2 - دخترى از بشير بن سعد ( بن ثعلبهء خزرجى ) خواهر نعمان بن بشير گفت : مادرم « عمره » دختر رواحه « خواهر عبد اللّه بن رواحه » مرا خواست و مشتى خرما به دامنم ريخت و گفت : دختر جان ! چاشت پدر و خالوى خود عبد اللّه بن رواحه را ببر . پس آن را گرفتم و رفتم و هنوز در جستجوى پدر و دائى خود بودم كه گذارم به رسول خدا افتاد و گفت : دخترك بيا ، چه با خود آوردهاى ؟ گفتم : اى رسول خدا خرمائى است كه مادرم براى چاشت پدرم : « بشير بن سعد » و خالويم : « عبد اللّه بن رواحه » فرستاده است . گفت : آن را به من بده . پس آن را در دو مشت رسول خدا ريختم ، اما مشت او را پر نكرد ، سپس دستور داد تا سفرهاى گستردند و خرماها را در آن ريخت . و دانههاى خرما روى سفره پراكنده شد ، آنگاه به كسى كه در خدمت وى بود گفت : فرياد كن تا : كارگران خندق براى چاشت فراهم گردند ، اهل خندق بر سر سفره فراهم آمدند و هر چه از خرماها مىخوردند فزونتر مىشد تا آن كه همه سير شدند و خرما از كنارههاى سفره بيرون مىريخت . 3 - ابن اسحاق مىگويد : سعيد بن ميناء مرا خبر داد كه : جابر بن عبد اللّه گفت كه : در كندن خندق با رسول خدا دست به كار بوديم و گوسفندكى داشتم كه چندان فربه نبود ، با خود گفتم : كاش اين گوسفند را براى خوراك رسول خدا آماده مىساختيم . به همسرم دستور دادم تا مقدارى جو براى ما دستاس كرد و از آن نانى پخت و گوسفند را هم كشت و آن را براى رسول خدا بريان كرديم ، چون شب هنگام رسيد و رسول خدا مىخواست به مدينه بازگردد - چه ما روزها به كار حفر خندق مشغول بوديم و شبها به خانههاى خود